نقد و تفسير شعر»هفت نما » ازامير محمد اعتمادي



ـ۱ـ
سفید پوشیده اند
خاک و ریگ باغ
برگ زرد و
چوب و چیل دار …
برف !
برف می بارد
پرپر.
ـ
۲ـ
از گردن چنار پیر
تا کاکل ژولیده ی دم جنبانکی
ـ که به کوچ نرفت ـ
قار قار عفن و آز فرو می ریزد .
ـ
۳ـ
دم جنبانک

بال خسته باز می کند و باز می بندد
و
نگاهی !
ـ
۴ـ
چاییده سینه سرخ
کز کرده روی شاخه ی ترد بیدبن
چشم دوخته به تیر و تار پای چپر
به چه می اندیشد ؟

پسرک ، پاورچین
پشت خم
ریگ تیزی و نگاهی رند ؛
خارش کف دست شگون دارد
این تیر و این کمان !
ـ
۶ـ
سینه سرخ می داند
تیر می رسد بی گمان
ترسش در نگاه دودو می زند
و
آواز سر می دهد
هم نوا با چیل چیل و لرز لرز دم جنبانک
ـ
۷ـ
از پس پرده ی پر پر سپید
سیرسیر و جیرجیری !
باد ؛
سرگشته می چرخد
برف ؛
آشفته می ریزد
تار است آن گوشه ی چپر …

نقد شعر «هفت نما » نوشته ي اصلان قزللو

بارت ادبيات را دو گونه مي داند:

الف: ادبياتي كه به خواننده ، نقش و سهمي در ساختن اثر هنري مي دهد.

ب: ادبياتي كه خواننده را زايد و بيكاره مي داند و چيزي بيش از يك آزادي حقير – پذيرفتن يا رد متن – به او واگذار نمي كند.

وقتي نقدهاي خوانندگان شعر و پاسخ ها- نظرها- ي شاعر (در نقش خواننده ي ديگر) را خواندم ، اميدوار شدم كه در ميان خيل شاعران ، هنوز اميدي به گشودن دري در شعر هست.

در دونقد پيش از اين كه شركت داشتم ، شعرها در بخش «ب» بارت قرار داشتندو گويندگان از تاويل و تفسير و معني ترسناك ؛ و به پذيراندن نظر خود مصر.

اين شعر » هفت نما و …» خوشبختانه در بخش «الف» بارت قرار دارد و مي شود نظري ابراز داشت.

در اين شعر با توجه به مصراعهاي » سينه سرخ مي داند / تير مي رسد بي گمان/ تر سش در نگاه دو دو مي زند.» مي توان به سمبليك بودن شعر پي برد. و از آن جا عقب گردي كرد به بندهاي پيشين و باغ را ، جهاني تاويل كرد و بارش برف و فراگيري آن را، مرگ محتوم.

چنار پير را با آن قد و قامت و گستردگي و وابستگي به باغ (خاك) به انساني تعبير كرد و دم جنبانك را كه با فراست در متن قرار گرفته و بسيار كوچك – در قد و قواره ي بند انگشت چنار هم نيست – فردي خود نما و پر تحرك و شايد مغرور دانست كه ماندنشان جز آلودگي و نشان طمع – در دنياي كوچا كوچ- چيزي نيست.

دم جنبانك با وجود دم جنباني و حركت هاي عجولانه و سريع – كه ذاتي اوست- در برابر عظمت و فراگيري برف ، خسته به كجا مي نگرد؟ به سپيدي؟ به خود ؟ به كوج كرده ها؟ و شايد همه چيز و همه جا.

شاعر با واگذاري متن در اين بخش به خواننده ، دست او را در تاويل » و/ نگاهي.» كاملا باز گذاسته است تا با تامل در خود و جهان ، جهلن خود را در متن ببيند.

آوردن » و» در يك مصراع كمك بسياري به تاويل و گستردگي نگاه كرده است . علاوه بر آن كه خواننده نفسي در خوانش شعر تازه مي كند و فرصتي براي انديشيدن مي يابد . در بسياري از شعرها كار «و» پوشالي براي پر كردن شكاف وزن است

.

در بندي ديگر ، سينه سرخ هم ، باز مانده اي از كوچ نا گزير است. و باز هم باز بودن تاويل در » به چه مي انديشد؟ » به هر چيز . به باغ . به باز مانده هاي از كوچ. به دم جنبانك. به چنار پاي بسته . به خودش كه در پر پر برف بال پروازش از حركت مي ماند.

پسرك كيست ؟ او هم بازمانده اي از كوچ است ؟ با وجود اميدواري از خارش كف دست كه پيروز است در شكار ؟ آيا او كار ناتمام مرگ را كامل مي كند؟

هم آوايي سينه سرخ و دم جنبانك ، كه اين در ذات خود هميشه لرزان است . چه گرما و چه سرما . و آن از برف و سرنوشت محتوم مي لرزد ؛ به هم دلي در سرنوشت هم منجر مي شود . و باز خواننده اجازه ي تفسير مي يابد و در ادامه با د (حوادث) و آشفتگي ريزش برف و تاريكي گوشه ي چپر ، همه را در جنبره ي تسخير برف(مرگ) در مي آورد.

راستي از چنار پير چه خبر ؟ با مشخص شدن سرنوشت بازماندگان از برف، عاقبت او هم قابل تصور است.

زبان هنري را در جاي جاي شعر مي توان ديد . از ايجازها در بندها كه خود را در معرض ديد خواننده مي گذارند ، كه بگذريم ، به » فرو ريختن عفن و آز از قار قار » مي رسيم . كه از شنيدن به ريختن نقل مكان كرده اند.

در مصراع » ترسش در نگاه دو دو مي زند» تصويري در نظرگاه جان مي گيرد و از روايت در مي گذرد.

و » هم نوا با جيل جيل و لرز لرز دم جنبانك « » از پس پرده ي برف» با واج آرايي هاي طبيعي ، ضمن تصوير برف گسترده ، نواي پرندگان را در گوش و احساس لرز را در تن باز سازي مي كند.

موسيقي كه در گذشته به وزن عروضي و قافيه و رديف و … در شعر ختم مي شد ، در اين شعر جاي خود را به هارموني ، در بندها و مصراع ها سپرده است .؛ بي آن كه دست شاعر را ببندد و او را مجبور به بيان انديشه اي از پيش مشخص در قالب و ظرفي معيين كند . انديشه يله شده و همين امر سبب سپيد خواني هايي در متن شده است .

در پايان ضمن بر شمردن مختصر هنرها ي اين شعر ، به يك عيب ؛ نه ، به يك ضعف در موضوع كه اگر با اين تاويل ها درست باشد ، و بتوان موضوع شعر را فرگيري و گريز ناپذيري مرگ دانست ، آيا اين موضوع تكراري نيست؟ و در آثار گذشتگان ما مطرح نشده است ؟ گرچه :

يك قصه بيش نيست غم عشق و اين عجب / كز هر زبان كه مي شنوم نا مكرر است.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: