نقد و بررسی 53 ترانه ی عاشقانه ی شمس لنگرودی

شمس لنگرودی، شاعر و نویسنده ی معاصر.

کتاب های شعرش:

1-    رفتار تشنگی- 1355

2-    در مهتابی دنیا- 1363

3-    خاکستر و بانو- 1365

4-    جشن نا پیدا- 1367

5-    قصیده ی لبخند چاک چاک- 1369

6-    نت هایی برای بلبل چوبی- 1379

7-    ÷نجاه و سه ترانه ی عاشقانه- 1383

8-    باغبان جهنم ( زیر چاپ)

آثار تحقیقی:

9-    گرد باد شور و جنون (سبک هندی و کلیم کاشانی) 1366

10-                       مکتب بازگشت( تحقیق در تاریخ شعر دوره های افشاریه ، زندیه و قاجار ) 1377

11-تاریخ تحلیلی شعر نو (چهار جلد) 1377

رمان:

12-رژه بر خاک پوک – 1370

داستان کودکان :

    13- شبی که مریم گم شد- 1378

 

نقد شماره ی 14-شمس لنگرودی

معرفی و نقد مجموعه شعر 53 ترانه ی عاشقانه – انتشارات آهنگی دیگر

چاپ سوم 1385- چاپ چهارم 1387. نام مجموعه، معرف تعداد اشعار آن است . در این مجموعه ، شاعر , جهان را با نگاهی عاشقانه به تماشا می نشیند . نگاهی گرم و گیرا و جذاب، بی هیچ رنگی در عین رنگارنگی!با این نگاه ، همه چیز زیر چتر عشق جمع می شوند و شاعر(عاشق) تجربه ها ، دریافت ها و ناخوادگاهی و آگاهی را به هم می پیوندد و محصولی به نام شعر عاشقانه ، می سراید. همه چیز ، از پرنده گرفته تا ماه، از آفتاب تا اقیانوس، از غزال تا نهنگ ، از ستاره تا رنگین کمان و چای و عسل و اساطیر و باورهای نو و کهنه با عشق سفر می کنند . در خدمت عاشق قرار می گیرند؛ گاه رنگ می بازند و گاه رنگین می شوند :

«برای ستایش تو

 همین کلمات روزمره کافی است

همین که کجا می روی، دلتنگم

 

برای ستایش تو

همین گل و سنگریزه کافی است

تا از تو بتی بسازم (ص 47)

عشق در نگاه شاعر ، گاه همات بهشت موعوداست با جوی های عسل ، و حتا بهشت درخدمت عشق:

«دوستت دارم

و نقشه ای از بهشت را می بینم

دورا دور

با دو نهر عسل

که کشان کشان

خود را به خانه ی من می رسانند» (ص 49)

زبان شعر ، زنده است . هر واژه ای را به خدمت می گیرد ؛ می پروردش و جان تازه ای به مدد عشق در تنش می دمد . در شعرهای شمس، کلمه های روزمره و گفتاری و ادبی ، همه در شعر جاری می شوند ، بی آن که احساس غریبگی کنند . بی آن که بیازاردت .

«روبان های سفید را در کف شعرها ببین که چگونه در باران می لرزند

  روبان های سفید، پیچیده بر گل سرخ های بی تاب را ببین» (ص 69)

آشنایی زدایی های زیبا و طبیعی و حسن تعلیل های تازه ، تخیل و تفکر را دیدنی و شنیدنی و خواندنی کرده است . یکراست ار ذهن و زبان و دالان های بر ساخته شاعر ، سفر می کنی ، چشم اندازها را می بینی ، رنگ ها را به چشم می کشی و با او به مقصد می رسی.

«الفبا برای سخن گفتن نیست

  برای نوشتن نام توست.

  اعداد

  پیش از تولد تو به صف ایستاده اند

  تا زاد روز تو را بدانند. (ص 71)

ایماژهای تازه و زنده و زیبا، سبب زنده ماندن و تازگی شعر شده است .

«بر دکه ی روزنامه فروشی

  باران

  به شکل الفبا می بارد(ص73)

و گاه عاشق ققنوسی می شود تا راز حضور معشوق را بداند(ص 76) و گاه به مدد معشوق، پلی از حال به گذشته می زند و میان غزل های حافظ می افتد(ص 96)شعرهای 53 ترانه را گاه باید چشید و گاه خورد و گاه نوشید و دوره کرد تا آرام آرام جذب جانت شود و عاشقی را به یادت آورد ؛ که اگر جهان را با نگاه سیاسی ببینی یا فلسفی یا اجتماعی ، هنوز در اول راهی . عشق تو را از وسعت دید می دهد ؛ جهانت را می گستراند و به گوشه گوشه ی جان و جهان و روح وجسم رهنمون می شود ؛ که در جهان یک زاویه ی تنگ وجود ندارد.

 

شعر اول

شب پره ها خواب می بینند که از آفتاب تابستانی ترسی ندارند

آفتاب

              خواب دقیقه یی را می بیند که به گوشه یی نشسته و   

                                         پاها را دراز کرده و دنیا را نگاه می کند

خواب می بینند صخره ها

                                      به نرمی آب می شوند

                                                و ریشه های درخت را می بوسند

خواب می بینند جاده ها

که بر می خیزندو به مهمانی راه ها می روند

پنجره ها خواب می بینند

پجره های مجاور را دیده اند

 

خواب می بینم آمدی.(ص103 و 104)

 

نقد و تفسیر

اصلان قزللو

این شعر را می توان به شش بند تقسیم کرد و به هر بند با دقت بیش تری نظر کرد و ارتباط هر یک را با بندهای دیگر و کل شعر بررسی کرد.

  بند 1: » شب پره ها خواب می بینند که از آفتاب تابستانی ترسی ندارند»

شب پره ، همان طور که از اسمش پیداست، موجودی است که فقط در تاریکی و شب پرواز می کند و با نور بیگانه است. چون خواب می بیند ، شخصیت انسانی گرفته است و تکرار حرف»ت»بخشی از موسیقی آن را تامین کرده است . علاوه بر آن ، هجای پایانی «آفتاب» با هجاهای آغازین و پایانی «تابستانی» همانندی و اشتراک دارد.

  خواب دیدن ، بیان افکار و آرزوهاست؛اما شب پره موجودی است که فرار از نور ، ذاتی اوست . بنابراین فقط می تواند این آرزو را در خواب داشته باشد نه در بیداری . به عبارت دیگر ، می توان برایش خواب دید.

  بند2: «آفتاب/خواب دقیقه یی را می بیند که به گوشه ای نشسته و/پاها دراز کرده و دنیا را نگاه می کند.»

  آفتاب، مجاز از خورشید است. از ویژگی هایش این که فقط می تابد و می تابد تا جهان را روشن کند . هیچ گاه فرصت استراحت و تماشا ندارد . پس یک بعدی است و اگرچه می تواند خواب ببیند ولی هیچ گاه خوابش به واقعیت نمی پیوندد و امکان شدن ندارد.این کره نیز حق دارد شخصیت انسانی بگیرد اما تغییر وضعیت و ابعاد دیگر یافتن برایش امکان پذیر نیست.

  بند 3:»خواب می بینند صخره ها / به نرمی آب می شوند/ و ریشه های درخت ها را می بوسند.»

 سختی و سختی از ویژگی های بارز صخره است . نرم نمی شود الا به آتش و اگر نرم شود و روان ، ریشه ها را نمی تواند ببوسد که در آن حالت می سوزاند و نابود می کند . پس اگر خوابی هم ببیند، در جهان واقعی امکانی برای تعبیرش نیست . در حقیقت او می خواهد به ضد خود(آب) تبدیل شود و ویژگی های آن را پیدا کند. هم پایانی های «صخره ها » ، ریشه ها و درخت ها» همانند قافیه و گاه ردیف ، عمل کرده است و بخشی از موسیقی شعر تامین شده است.

  بند 4: خواب می بینند جاده ها/ که بر می خیزند و به مهمانی راه ها می روند»

 از ویژگی های جاده آن که همیشه خوابیده است و محل عبور رهگذران است . خوابش خوش ! اما بر خاستن از او بر نمی آید. خوابش همچنان در خواب می ماند.همیشه میزبان است و مهمان شدن به دلش می ماند.

  بند5:»پنجره ها خواب می بینند/ پنجره های مجاور را دیده اند.»

 اگر کسی سرش را از پنجره بیرون کند و گردن بکشد، می تواند پنجره ی مجاور را ببیند. اما چشم پنجره همچنان باز یا بسته خواهد ماند و از پنجره ی مجاور ، تصویری نخواهد داشت.

  بند6: «خواب می بینم آمدی.»

 حالا، این موجودی که برای همه خواب می دید، برای خودش هم خواب می بیند . خواب دیدار یار را ! خواب است و خیر! آیا خوابش به واقعیت خواهد پیوست ؟

  تفسیر این شعر با این چینش عناصر و بندها ، می تواند سه گونه باشد:

 الف: در بندهای غیر پایانی ، چون شب پره و خورشید و صخره و جاده و پنجره از نظر ویژگی ، تک بعدی و یک سویه هستند ، و جز خاصیت تعیین شده ، نمی توانند کار دیگری انجام دهند. مثلا ، صخره وقتی می تواند نرم و روان شود که دیگر صخره نباشد بلکه یخ باشد و صورت دیگری از آب تا بتواند ریشه ی درختان را ببوسد. حالا که خواب هیچ شی به واقعیت نمی پیوندد پس خواب شاعر(عاشق) هم در عالم واقع نمودی نخواهدداشت.

  ب: درست است که خواب آن شیء ها در بیداری نمودی ندارد ، اما انسان به سبب چند بعدی بودن، قدرت یادآوری گذشته ، فعال بودن ذهن و قدرت تخیل و به سبب احاطه داشتن بر بیش تر پدیده ها ، وقوع خوابش در بیداری امکان پذیر است. پس خوابش در بیداری به حقیقت خواهد پیوست.  

  ج: تمام خواب ها ، بیانگر آرزوهاست. حالا که هر شی می خواهد ارتقا یابد و به آرزویش برسد، یا در خواب تصوری از آرزویش را دارد ، چرا انسان چنین نکند با همه ی توانایی هایش ؟ خوابش به خیر باد!

 سخن آخر این که: ایجاز از ویژگی بارز این شعر است ، به طوری که می توان از پایان هر بند جمله ای منفی یا مثبت را خذف شده پنداشت. مانند:» شب پره ها خواب می بینند که از آفتاب تابستانی ترسی ندارند»  خوابشان حقیقت ندارد/دارد.

   

 

 

 

شعر دوم

از آتش من جز دودی بر نخاست

دودی که زغال نوشتن شعرهای من شد

اشعاری سپید، که از آسمان تو بر من بارید، اشعاری سپید

و دره ها و کوره های اتاقم را پوشانید.

 

پرنده ی در برف مانده

                    جز دام پر دانه

                              پناهی ندارد.(ص97)

نقد و تفسیر

اصلان قزللو

این شعر با توجه به فاصله گذاری شاعر و تغییر مسیر در خوانش، دو بند دارد.

  بند1:» از آتش من جز دودی بر نخاست/دودی که زغال نوشتن شعرهای من شد/اشعاری سپید، که از آسمان تو بر من بارید، اشعاری سپید /و دره ها و کوره های اتاقم را پوشانید.»

 «آتش » استعاره از وجود است . وجود عاشق وقتی بسوزد، جز دود چیزی بر جا نمی ماند.  این دود یا دوده یا زغال  صرف نوشتن شعر می شود . این شعرها جالب و عجیب اند، زیرا با وجود نوشتن با زغال که سیاه است، سفیدند! اشعار «سفید» ایهام دارد و دارای دو معنی که هر دو در شعر کاربرد دارد.

  الف: شعر سفید همان است که وزن و قافیه ی عروضی ندارد اما آهنگین و پر تخیل و تصویری و پر معناست.

  ب: شعر «سفید» شعر پاک ، مثل برف. به ویژه که از آسمان می بارد.

  آسمان ، استعاره از دل و جان معشوق و یار است و اتاق باز هم همان وجود عاشق است و دره ها و کوره ها ، تمام جوانب مادی و معنوی وجودند.

خلاصه ی کلام آن که : عشق تو سبب سرودن شعرم شد و تمام وجودم را فراگرفت. واژه های «آتش، دود ، زغال و کوره با هم تناسب دارند ، شعر با نوشتن و آسمان با باریدن ارتباط دارد.

  بند2:» پرنده ی در برف مانده/ جز دام پر دانه/پناهی ندارد.»

 «پرنده ی در برف مانده» استعاره از شاعر عاشق گرفتار است ، و «دام پر دانه» ،عشق معشوق .

  زبان این شعر ، زنده و بی آلایش و ساده است و همانند شعر قبل از ایجاز بر خوردار است . شعرر شمس  بیش تر معنا گراست.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: